صدای زنگ در می آد....آذر خانم دیروز زنگ زده بود که واسه پسر الواتش بیان خاستگاریم !پسره...فکر کنم تمام دخترهای محل رو یک بار امتحان کرده....چهره اش اونقدر کریه شده که نعوذبالله آدم رو یاد ......می اندازه !
تا به حال چند باری تو کوچه پا پی ام شده....اما خدا را شکر هر دفعه یا فرشاد سر رسیده یا مجتبی.....برادرهام رو می گم....! برادر هام دوقلو هستند بچه های خوبی هستند.....فرشاد ازدواج کردهه الان و توی مشهد بپیش خانواده زنش زندگی میکنه ......نمی دونم چی بگم...اما به برکت وجودشون تا به حال این کریه المنظر جرات دست درازی به من رو نداشته...! مامان بنده خدام...نمی دونه این کیه....لعنتی ! چجوری برم براش ماجرا رو تعریف کنم....پدر خدا بیامرزم چند سال پیش عمرش رو داده به شما....بنده خدا از اولش هم بودن و نبودنش خیلی فرقی نداشت...فقط سرماه که حقوق می گرفت ما می فهمیدیم....که بابایی هم هست....شاید ازدواجشون از اول اشتباه بود...مشکلشون این بود که هیچوقت باهم حرف نمی زدند....در اصل هیچوقت بابا تو خونه جرات حرف زدن نداشت....کلا تو فامیل ما مردها خیلی....جدی گرفته نمی شن....بد هم نیست...فرصت جولون دادن واسه زنها بیشتره... !البته شاید در ظاهر اینجوریه ....خوب که فکرش رو می کنم می بینم که بابا اونقدر مامان رو اذیت کرده و براش کمبود گذاشته....که دیگه...جای حرف زدنی برای بنده خدا باقی نمی موند ... !
یادم می آد سال ٨٢ دانشگاه قبول شدم....اما چه قبول شدنی... ! کاردانی...پیام نور....مازندران !!!! ساری ...خیلی سخت بود ....دیگه حالا جز اینکه بابا رو نداشتم...دیگه هیچ کسی رو نداشتم....
خلاصه...برای اینکه از شر حال و هوای بد خونه....دور بشم....گفتمن اشکالی نداره ...می رم...شاید...خواست خداست....وسایلم رو جمع کردم ....
اونموقع دوستی در ساری داشتیم....که مامان باهاشون در ارتباط بود....خانواده خیلی جالبی بودند....شوهر نسرین خانم....خودش رو بسیار ...مرد چشم پاک و مذهبی می دونست....روزی ١٠٠٠ بار ذکر استغفار می گفت.....(خیلی برام سوال پیش اومده بود که اون مگه در روز چند بار گناه می کنه که اینقدر استغفار می گه) بعد ها فهمیدم.... !
اسمش کیارش بود...نسرین خانم....۴دختر به نام های سولماز....طناز...ساناز...و آیناز داشت....هر کدوم....از اونیکی زشت تر.....که به زور آرایش و لباسهای لختی پوشیدن تو مهمونی ها خودشون را به گروهای پسر غالب کرده بودند....البته خود خرشون خبر نداشتن...که پسرها...اونا رو واسه چیزه دیگه ای می خواستند.....سولماز....٢٨ سال داست....دختری چاق ....سبزه....با صورتی پر از جوش...که کرم پودر های هالیوودی هم گاهی وقتها جواب صورتش رو نمی دادن....طناز....٢۴ سال داشت...و تقریبا از همه عاقل تر به نظر می رسید....اما متاسفانه تقریبا....هر پنجشنبه شب...مجلس گرم کن سکس پارتی یک سری پسر جدید بود....به قول خودش...پسرها خرن....یک حال بهشون بدی....لوازم آرایش و مانتو...و هز چیزی که بخوای تا یک سال جوره....! ساناز..تازه دبیرستان رو تموم کرده بود....و به دلیل احترام به عقاید مذهبی پدرش اولین بار با پسرخالش یه کارایی کرده بود....که خوب بماند....آیناز....کلاس دوم راهنمایی بود....و تازه داشت مزه ی اولین دوست پسر رو می چشید....طناز می گفت یه بار باباشون آقا کیارش....آیناز و با یه پسره تو خونشون گیر انداخته !!!
اینا رو مامان من نمی دونست....وگرنه عمراً اجازه می داد....من چنین جایی برم....بدبختانه به دلیل مشکل مالی و اینکه تک دختر بودم...مامانم گفت...یا دانشگاه نمیری ...یا باید....بری با اینا زندگی کنی....
آقا کیارش...تلاش زیادی برای پسردار شدن کرده بود....و ۴ باری به نسرین جون زحمت داده بود....اما انگار خدا نخواسته بود....پسری به پاکی و منزهی خودش بهش بده...
از کیارش خان براتون تعریف کنم....تو یک شرکت ساختمانی کار می کرد....با دیپلم هنرستان اسمش رو گذاشته بودن....مهندس کیارش براتی !!!!!
بعد از سفر طولانی بالاخره رسیدم به ساری....راستی یادم رفت بگم من شیرازی هستم....متولد شیراز هستم....البته ..مامانم....زنجانی بود...و بابام بچه پاک آبادان....
مدتی...وقتی بچه بودم...ساری زندگی می کردیم...اونموقع ها که بابام خدا بیامرز زنده بود....از اونموقع مهندس براتی و خانوادش رو می شناسیم....
توی راه...اتوبوس خوبی سوار شده بودم....و جای نسبتا خوبی داشتم....بد شانسی....نزدیکی های تهران....پیرزنی که در کنارم نشسته بود...پیاده شد...و جاش رو به پسری...داد...همینطور که به ساری نزدیک تر می شدیم....ازم ناگهان پرسید....بچه کجایی....گفتم...شیراز....گفت....از چشم و ابروهای قشنگت معلومه.....گفتم...شما کی اینقدر توجه کردین به من ؟ گفت این مهم نیست.....مهم اینه که دختر زیبایی هستی....چرا تنها سفر می کنی....؟ گفتم دانشجو هستم...دارم میرم ساری...برای ثبت نام دانشگاه...گفت به به....چه قدر عالی.......کمی صحبت کردیم...احساس کردم داره...ازش خوشم می آد....آدم جالبی بود.....ناگهان گفت...من توی ساری....توی شرکت ثبت احوال کار می کنم.....اگر کاری داشتی در خدمتیم....البته کار صبح تا ظهرم اونجا هستش...بعد از ظهرها....کامپیوتر خصوصی درس می دم....تو همون دانشگاه ساری....کامپیوتر خوندم....دیگه کم کم رسده بودیم به ساری....گفت موبایل داری...گفتم نه....گفت خوب می تونم شماره ام رو بهت بدم با هم در تماس باشیم.....
نمیدونم چرا...اما ازش قبول کردم...با خودم گفتم می اندازمش دور....
چمدون قرمزم رو برداشتم.......و از اتوبوس پیاده شدم....١٣ ساعت تو راه بودم...خسته شده بودم دیگه.....ناگهان...کسی رو دیدم....که از دور....دست تکون می ده....جلوتر رفتم...آقای ترابی خودمون بود.....اول من رو با اون چشمای قهوه ای هیزش...بر اندازی کرد و گفت به به....زهرا جون....چند سالی بود که زیارتتون نکرده بودیم...ما شاالله خیلی بزرگ شدی.....دیگه کم کم وقت ازدواجته.....یا نکنه ازدواج کردی....
موبایلش ناگهان زنگ زد....صدای زنی از پشت تلفن می اومد....فکر کردم...نسرین جونه....اما....دیدم دستش رو گذاشت روی دهنش و آروم گفت مهشید جان...الان نمی تونم حرف بزنم....زنگ می زنم بهت.....من با خودم...گفتم...به به...آقا کیارش هم را افتاده.....اما بعد یادم اومد بابا این اینقدر نماز خونده...پیشونیش کبود شده ....احتمالا من اشتباه شنیدم...
خلاصه...تو راه بودیم...که ناگهان....حس صمیمت عجیبی بهش دست داد....و ناگهان دستش رو کوبید روی پای من و گفت خوب دیگه چه خبر....از مامانینا چه خبر....من دیگه شستم خبردار شده بود که این دادا.....کمی جاده خاکی می زنه...
١١ شب رسیدیم...
وسایلم رو....گفت تو برو بالا من برات می آرم...باید...کمی ماشین رو هم تمیز کنم....من هم که خیلی خسته بودم...رفتم بالا....
چراغها خاموش بود و نسرین جون نشسته بود بروی مبل.....گفتم سلام...گفت...سلام خانوم...و خلاصه بعد از یک ربعی پرسیدم بچه ها کجان....گفت آیناز..رفته تولد دوستش....سولماز و طناز و ساناز هم رفتند....امام زاده پنج تن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گفتم...آخی...چقدر خوب....کاشکی منم زودتر می رسیدم....باهاشون می رفتم...دلم هوای اونجا و بچگی هام رو کرده بود....
بعداز ١ ساعت آقای ترابی اومد بالا....و من با کمال تعجب دیدم...که ربان سبزی به زیپ چمدون بسته بودم....باز شده....و به طرز احمقانه ای گره زده شده....توجه نکردم....
رفتم تا لباسام رو عوض کنم....چمدون رو که باز کردم....دیدم همه چیز به هم ریختست....هر چقدر دنبال یک سری وسایل شخصی ام گشتم (وسایل شخصی !!!!) دیدم نیستند....کمی به کیارش شک کردم.....اما باورم نمی شد.....
شب شد....همه خوابیدیم....بچه ها هنوز نیومده بودند....مثل اینکه مراسم....دعای ندبه خیلی طول کشیده بود....حس کنجکاوی ام بهم اجازه نداد....و رفتم سراغ کت آقا کیارش که دم در به جارختی آویزون بود....دست کردم...تو جیبش....و در کمال نا باوری....بقایایی از وسایلم رو توش پیدا کردم !!!!دیدن وسایل شخصی زنونه ی آدم تو جیب مرد موءمن غریبه....حس خوبی نبود.....بغضم گرفت و از زور عصبانیت.....کلید ماشینش رو برداشتم و قایم کردم....
ناگهان....چراع راهرو روشن شد...و من با عجله رفتم روی مبل...دیدم....سه تفنگدار....آقای ترابی....دارن از مراسم....شب جمعه بر می گردن.....من خودم رو زدم به خواب....و شنیدم که ساناز گفت..بابا برامون معشوقه جدید آورده ؟؟؟؟
رفتن....که بخوابن....سولماز....اومد...و با ناخون های مانیکور کردش زد به بازوم و گفت شما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشمام رو باز کردم و گفتم من زهرا هستم....دختر....محمدعباسی....همکار باباتون قدیما دوست بودیم با هم....سمانه خانم رو یادتون می آد ؟ مامانمه.....بعد کلی خوش حال شد....و گفت به به ...خانم گل ببخشید....ما امشب جایی دعوت بودیم باید می رفتیم....گفتم ..آره مامان گفتن که رفته بودین امام زاده...خیلی دوست داشتم ..منم می اومدم....طناز نیشخندی زد و گفت دفعه بعد تورو برای دعا می بریم....گفتم زیارت قبول....بوی دهن...سولماز....که بدجوری بوی الکل می داد...من رو یاد....بساط مشروب های برادرم....فرشاد انداخت....با خودم...گفتم از اون بابا تو هم میشی نتیجش....فقط برام جالب بود ببینم نسرین جون ...چه شیرین کاری بلده ....همه کارشون درست بود....دختر ١٣ سالشون...هنوز برنگشته بود..در حالی که ٣ صبح بود....
آرایشهای سولماز و طناز بدجوری شره کرده بود...رو صورتشون....گفتم...آخی ....! حتما خیلی هم از ته دل و با خلوص نیت....گریه کردین !!!!گفت آره..مراسم..امسال.....خیلی عالی بود....
این داستان ادامه دارد...هرچند خودم دارم تا الان.....بالا می آرم....از این همه کثافت !